تبليغاتX
بنویسم...؟

بنویسم...؟

چندی از تراوشات اینجانب:-)

روز موعود

قصه ی عمر در این سال رقم خورد ای دوست

سختی عمر فزون شد در این سال ای دوست

شب تا صبح ندید این چشم خواب

تک به تک چون که خزان ریخت ز سر

آنچه از موی سر و ابرو بود

گشت همراه همان دفتر و برگ

که بدان مشق شب کودک بود

باز خوانی همه دفتر بود

خط به خط جمله همه نکته ی کنکوری بود

روز موعود شد و معرفت از کف برفت

همگی حاضر و آماده به صف

بر همه صورتکان چون باران

جمع می شد همه قطره ی اشک

استرس همدم یاران بلا

مادران دست به دامان خدا

هر کسی جای خودش را می یافت

هر نگاهی نگران از فردا

مردکی ایستادست کناری آنجا

آری او ناظر این سالن بود

مردکی کوته قد آمد و داد به من

دفتری پر پرسش

رنگ در رخ نماند

تند و تند,تک به تک و با دقت

پاسخ تست همی میدادم

ساعتم مست شدست

تند تند می چرخد

هر سوالی کز نظر رد می شد

مژده ای بود به دل

گشت نوبت به آخر پرسش

ناگهان مردی گفت

باصدایی آرام

گرم و پر اطمینان

پسرم خواب بس است

وقت رفتن رسید

مدرسه تعطیل است


م.ش

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 19:35 توسط محمد رضا|

وهمچنان نفس های روزگارا میشمارم.....

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 19:25 توسط محمد رضا|

copy

.

.

.


.

paste


از این نوع وبلاگا بدم میاد!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 14:19 توسط محمد رضا|

امروز یک روز از زندگی عقب افتادیم!

برام فقط یک روز نبود !

انقدر سخت بود که هر دقیقش یک ساعت طول کشید و یک عمر گذشت

ولی صبر کن عزیزم همه چیز درست میشه

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 20:16 توسط محمد رضا|

زندم هنوز.....!!!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 12:54 توسط محمد رضا|

من جان ناقابلي دارم...


جسم ضعیفی دارم...


عمر کمی دارم...


خون زیادی خوردم...


آری من یک پشه ام...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 13:17 توسط محمد رضا|

قربونت برم خدا آخه این رسمشه؟

چرا اشکای بچه های مظلوم و گشنه رو نمی بینی؟

عدلت کجاست پس؟

چرا نمیبینی زمین خشکشون به زور اشک بچه ها خیس میشه؟

چرا پس افریدیشون؟

مگه نمیگن (هر که دندان دهد نان دهد)؟

خدا جون یکی دو نفر که نیستن یه ملتن!

خودت بهشون رحم کن!

به هممون رحم کن!




ن:م.ش


نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:26 توسط محمد رضا|

آری زندگی همچنان ادامه دارد...!!

اما بهایش روز به روز افزایش می یابد...!!

شاید روزی بهای زنده بودن ،انسانیت باشد...!!

آیا باید انسانیت خود را در عوض چند سال بیشتر زنده ماندن فروخت؟؟؟

مانند انسان زندگی کردن زیباست یا فقط زندگی کردن؟؟

و همجنان زندگی ادامه دارد.....



ن:م.ش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 19:5 توسط محمد رضا|

الان تو وب یکی از بچه ها چیزی خوندم که خیلی ناراحتم کرد. تو تلوزیونم چند ساعت پیش یه چیز ناراحت کننده دیدم.ما ایرانی ها چی شدیم؟

یه مشت عوضی نامرد بی غیرت که حاضریم دست به هر کاری بزنیمو هیچ چیز برامون مهم نیست.

شاید الاان که اینو میخونید بهتون بر بخوره ولی اگه چند لحظه خوب فکر کنید و به اتفاقایی که دورو برتون میفته نگاه کنید و از خودتون بپرسید برای چی بی تفاوت از کنارش رد شدید به جوابی جز این نمیرسید.

دیگه نمیدونم چی بگم.فقط امیدوارم هرچی زود تر به خودمون بیایم و ادم بشیم.
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:51 توسط محمد رضا|

در وادیه انسانیت، انسانی ندیدم!

فقط چند شاخه ی گل دیدم که زود پژمرده شدند!!



ن:م.ش

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 19:12 توسط محمد رضا|


آخرين مطالب
» روز موعود
»
»
»
»
» ...
» خدایا....!
»
» ما ایرانیان
» !!!؟؟؟


Design By : Pichak